تبلیغات
دوستداران سونیک - داستان بهلول و مرد شیاد

امروز:

داستان بهلول و مرد شیاد

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت :

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم : اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !

شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :  تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .


نوشته شده در : سه شنبه 6 بهمن 1394  توسط : haleshoo bebar.    نظرات() .

برچسب ها: داستان بهلول و مرد شیاد ،
foot pain diagnosis
پنجشنبه 8 تیر 1396 11:38 ق.ظ
Hi my friend! I wish to say that this post is amazing, great written and come with approximately all important infos.
I would like to look extra posts like this.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 03:34 ق.ظ
Thanks for your marvelous posting! I genuinely enjoyed reading it, you are a great author.I will always bookmark your blog
and will come back in the foreseeable future. I want to encourage you to ultimately continue your great writing,
have a nice day!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر